اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ
● بخش ايستايي

شهيد رجايي : يك نان را 35 ميليون نفر ميخوريم ولي زير بار حرف زور نميريم


● اين قسمت به صورت ايستايي ميباشد

بازداشت کردن یا بازداشت نکردن؛ مساله (به‌درستی) این نیست که چرا آن 2 چهره مشهور که پریروز جزو برادران بودند و دیروز سردسته معترضان و امروز سرسپرده بیگانگان را نمی‌گیرند و غائله را نمی‌خوابانند و خلاص، مساله کمی فراتر از دو جویای نام است.

اول. فرض کنید شما بر خودرویی نشسته‌اید و در راه‌اید و عجله هم دارید، ناگهان از لای پنجره، زنبوری خود را به درون خودروی شما می‌اندازد و در هراس‌اید که به شما یا دیگر سرنشینان، نیشی بزند، راه حل چیست؟ با روزنامه‌ای زنبور را می‌کشید (که ممکن است در این کشاکش فرمان از دست‌تان خارج شود و حادثه‌ای پیش آید) یا خودرو را متوقف می‌کنید (و با آن همه ضیق وقت، خودتان را حسابی معطل می‌کنید) تا آن را بیرون بیاندازید و یا به‌ راه‌تان ادامه می‌دهید و پنجره را اندکی باز می‌گذارید تا او آرام آرام در جریان هوا، به بیرون کشیده و از داخل خودرو خارج شود؟ کدام راه، کم‌هزینه‌تر و خوشایندتر است؟ وضع امروز ما بی‌شباهت به‌چنین تصویر‌سازی‌ای است که بگذاریم همه چیز در روال عادی خود به پیش رود؛ اگر 88 فتنه بود، 25 بهمن 89، آشوب و خرابکاری و خیانت بود و این شفاقیت ثمره یک سال و اندی صبر کردن است.

دوم. کسی را سر آن نیست که از در مسالمت برآید و راه را برای نجات آن دو نفر هموار کند؛ آنان بازیگرانی‌اند بازی‌خورده که دستگیری و محاکمه‌شان، بزرگ‌ترین امتیاز و برگ برنده برای ایشان است، آدم‌هایی که روزی فکر می‌کردند رئیس‌جمهور ایران می‌شوند اکنون از حضور عادی در انظار عمومی نیز (به‌دلیل مخالفت دائمی با ایشان) عاجز شده‌اند و چه روزگاری تلخ‌تر از این؟ موج‌های خبری پی در پی می‌آیند و کسی هم از آن دو نفر یادی نمی‌کند، پس چه خوش روزگاری که با بازداشت شدن‌شان، قهرمان شوند و سوار بر موج‌ها و... افزون کردن مطالبه دستگیری آنانی که به سران فتنه مشهور شده‌اند و در واقع مسوولیت فتنه بر دوش ایشان است، در شرایطی که نادیده‌گرفته‌شدن‌شان از هر دردی زجرآورتر است، تضعیف نظام قضایی و امنیتی است و آن‌چنان می‌شود که آن متوهم بزرگ جایی می‌نویسد و سریع پشیمان می‌شود که بیایید ما را بگیرید! دیگر آن‌که اگر حجم این مطالبه (درست) به نادرست تا جایی بالا برود و انجام نشود، سرخوردگی و نارضایتی افزون‌تری را پدید خواهد آورد... دوستانی که بر این طبل می‌کوبند، این هشدار را در گوش داشته باشند.

سوم. چرا می‌خواهیم چنین فرصت بی‌بدیل تاریخی را از دست بدهیم: مردانی که رای‌ناخوانده، خود را پیروز می‌دانند؛ گوش‌هاشان را روی شعارهای ساختارشکنانه و ضددین می‌بندند و نام خوارج را خداجو می‌گذارند؛ هنوز می‌گویند روز عاشورا با آن همه کف و سوت‌زدن‌ها به اباعبدالله (علیه‌السلام) توهینی نشد؛ از اغتشاش ساخته و پرداخته اسرائیلی‌ها به عنوان حماسه یاد می‌کنند؛ صریح می‌گویند برای به خیابان آمدن مجوز نمی‌خواهند و منت دارند نامه سرگشاده می‌نویسند؛ در اقدامی شجاعانه از خانه بیرون می‌آیند تا مهمان‌شان را به درون ببرند (!)؛ اعدام تروریست‌های معروف را محکوم می‌کنند، تظاهراتی به اسم مصر و تونس و... راه‌ می‌اندازند و تنها خبری که در آن هست، حمایت از سلطه‌گران و غربی‌هاست و باز هم می‌گویند ما وابسته نیستیم(!) و... را بازداشت کنیم؟ آخر، جمهوری اسلامی چه معاندانی می‌خواست از این‌ها، ساده‌تر و (...) که خدا برایش به‌وجود آورده است، معارضانی که از تحلیل وقایع ساده هم عاجز‌اند و خودشان و هواداران محدودشان را، در حال فرستادن به چاه نابودی‌اند؟ پس بگذاریم باشند و سردستگی همه جریان‌های مخالف و معاند و برانداز و تروریست را با افتخار بر عهده گیرند و هر روز جرم‌شان را سنگین‌تر کنند؛ البته که ما را نیز آماده‌تر خواهند کرد.

***

انمیشین موش و گربه را تصور کنید، لحظه‌ای را که تام به دنبال جری است و جری از فراز بلندی می‌گریزد (و با چتری کوچک بر زمین فرود می‌آید) و تام به دنبال او، لختی روی هوا می‌ماند و نمی‌داند هنوز کجای ماجراست... می‌فهمد، غمگین می‌شود و محکم به زمین برخورد می‌کند: این‌جا همان‌جایی که آن دو نفر ایستاده‌اند، هنوز روی هوا، روی بال توهم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ توسط ابوالفضلی