مستر همفر؛ کاشف محمد بن عبدالوهاب

مقدمه همفر

مدتها بود که دولت بریتانیای کبیر به موضوع نگهداری مستعمرات و پابرجایی امپراطوری عظیم خود می اندیشید؛اکنون وسعت این امپراطوری تا بدانجا رسیده که منظره طلوع و غروب خورشید را در دریاهای آن می توان دید.اما در بعضی از این کشورها اهداف انگیس به طور کامل اجرا نمی شود.بنابراین بر ما لازم است که در چگونگی اداره مستعمرات خود دوباره اندیشه کنیم ومخصوصا به دو نکته توجه لازم را مبذول داریم:

1.       تحکیم نفوذ سلطه خود در مستعمرات

2.       به چنگ آوردن سرزمینهایی که هنوز در دام استعمار گرفتار نشده اند.

بنابراین وزارت مستعمرات انگلیس تصمیم گرفت تا برای جاسوسی و کسب اطلاعات بیشتر هیأتهایی را به این کشورها گسیل کند.

در آن زمان بریتتانیا خیالش از بابت دولتهای چین و هند به سبب اختلافات درونی این کشورها راحت بود،البته این بدان معنا نبود که آنها را به حال خود رها کنند،به همین منظور تدابیری جهت جلوگیری از بیداری ملتها در جهت آزادی اتخاذ گردید.در تحمیل این بلایا به مردم این مناطق ما این ضرب المثل را دستور کار خود قرار دادیم:«بیمار را به حال خود گذار و شکیبایی را از دست مده،یرانجام دوا را با همه تلخی دوست خواهد داشت».

اما از بابت دولتهای ایران و عثمانی،هرچند که قرار دادهایی را به سود خود امضا کرده بودیم،خیلی مطمئن نبودیم و پیش بینی می کردیم که‌این

دولتها سرانجام سقوط خواهند کرد.مهمترین دلایل عبارت بودند از:

1.       نفوذ معنوی اسلام در مردم این نواحی،که از نیرومندی و ثبات کامل برخوردار بود.در بین مسلمانان شیعیان که در سرزمین ایران سکونت دارند از حیث عقیده و ایمان استوارتر و طبعاًٍ خطرناکترند.

2.       دین اسلام بنابر سوابق تاریخی دین زندگی و سیادت و آزادگی است.

3.       ما از هوشیاری،دور اندیشی و تحریکات حکومتهای ایران و عثمانی در امان نبودیم.

4.       علمای اسلام نیز سبب نگرانی ما بودند.توده های وسیع مردم و پادشاهان همگی مانندموشی که از گربه بترسد از علما می ترسیدند.

در همین راستا و برای گسترش مسیحیت در عالم وزارت مستعمرات مرا مأمور جاسوسی به کشورهای مصر،عراق،ایران،حجاز و استانبول‌نمود.

همزمان با من وزارت مستعمرات 9 نفر از ورزیده ترین جاسوسها را روانه ی کشورهای اسلامی نمود.

سفر به استانبول(مرکز خلافت دولت عثمانی)

در سال 1710 همفر با کشتی به استانبول می رود و سفر او چند ماه طول می کشد.او دو مأموریت داشت:1-فراگیری زبان ترکی مه در آن زمان زبان رسمی مسلمانان آن دیار بود.2-فراگیری زبان عربی،قرآن و تفسیر و تجوید آن.او مأموریت داشت که این علوم را به طور کامل یاد بگیرد طوریکه مانند مسلمانان شود.

پس از رسیدن نام محمد را برای خود برمی گزیند و در بدو ورود به مسجد جامع شهر می رود.در همان ابتدا آن قدر شیفته ی ‌مسلمانان ‌می‌شود که با خود می گوید چرا باید اینها را رنج دهیم،اما سریعا به قول خود از این وسوسه های شیطانی دوری می جوید. یاد مأموریت خود می افتد.

با روحانی کهن سالی به نام احمد افندی آشنا می شود و شیفته ی اخلاق او می شود.همفر به او می‌گوید که پدر و مادر خود را از دست داده و برای امپراطور عثمانی خدمت می‌کند.

شیخ با او به مهربانی رفتار می‌کند و هرچه همفر از او سوال می‌کرد با گشاده رویی جواب می داد.همفر زبان ترکی،عربی و همچنین علوم قرآنی را نزد او یاد می‌گیرد.

همفر در آن مدت در دکان نجاری مردی فاسدالاخلاق کار می کرد و شبها را در مسجد می‌گذراند.

اعزام به لندن

همفر و 9 نفر جاسوسان دیگر پس از چند سال به لندن فرا خوانده می‌شوند، اما فقط 6 نفر از آنها به لندن می آیند.یکی از 4 نفر مسلمان می‌شود و در‌مصر ‌می‌ماند اما رازی را فاش نمی‌کند.جاسوس دیگر که اصلا روس بوده به روس باز می‌گردد. سومی در عماره نزدیک بغداد وبا می گیرد و می‌میرد.از‌چهارمی هم خبری در دست نداشتند.

وزارت مستعمرات در جلسه ای همه ی جاسوسان را فرا‌می‌خواند و از آنها گزارش می‌خواهد.همفر در یادگیری زبان و ‌همچنین‌ علوم قرآنی‌ تبحر یافته بود اما در تهیه گزارش از موارد ضعف دولت عثمانی توفیق چندانی نیافته بود.

معاون وزارت مستعمرات برای مأموریت بعدی همفر این نکات را به او گوشزد می‌کند:

1.       یافتن نقاط ضعف مسلمانان برای ایجاد تفرقه بین آنها، زیرا عامل پیروزی ما بردشمن شناخت این مسائل است.

2.       ایجاد تفرقه و اختلاف

همفر در مدت 6 ماه اقامتش در انگلیس با دختر عمه‌اش ازدواج می‌کند. اما در همان مواقع به او دستور می‌رسد که باید به عراق برود. او حتی منتظر به دنیا آمدن فرزندش هم نمی‌شود و به این سفر می‌رود.

در یکی از جلساتی که با مسئولین وزارت مستعمرات دارد به او می‌گویند:«اگر بتوانی در قسمتهایی از ممالک اسلامی جنگ شیعه و سنی راه بیندازی، بزرگترین خدمت را به بریتانیای کبیر کرده‌ای».

 

ورود به بصره

همفر پس از ورود به بصره به یکی از مساجد شهر می‌رود و با شیخ عمر‌طائی که از عالمان اهل سنت بود آشنا می‌شود،اما شیخ به او سوء‌ظن پیدا می‌کند،اما به هر تقدیری که بود خود را از این مهلکه بیرون می‌آورد و می‌گوید از اهالی آغدیر ترکیه است.

او برای سکنی گزیدن مجبور می‌شود به یکی از کاروانسراها برود که صاحب آن به قول همفر مردی احمق بود.همفر مجبور بود برای اینکه شناخته نشود بعد از نماز صبح روزی یک ساعت یا بیشتر قرآن بخواند.سرانجام صاحب کاروانسرا او را به دلیل مجرد بودن اخراج کرد و مجبور شد در یک دکان نجاری کار و زندگی کند.صاحب نجاری اصلاً ایرانی شیعه بود و از مردم خراسان بود.همفر زبان فارسی را نزد او فرا می‌خواند.

آشنایی با محمد‌بن‌عبدالوهاب

در زمانی که در نجاری زندگی می‌کرد با جوانی به نام محمد‌بن‌عبدالوهاب آشنا می‌شود،او فردی جاه‌طلب،بلند پرواز و بی‌نهایت عصبی مزاج بود.او با اینکه سنی مذهب بود اما تعصبی نسبت به عقائد اهل سنت نداشت و می‌گفت آن چه خدا گفته ما را بس است.

همفر پس از چندی آشنایی با او متوجه می‌شود که فرد مناسبی برای پیش‌برد اهداف دولت بریتانیای کبیر است،به همین دلیل ارتباط بیشتری با او برقرار می‌کند.همفر سعی می‌کند که روح جاه طلبی را در محمد گسترش دهد و او را فردی بسیار بزرگ معرفی نماید.

سرانجام همفر توانست محمد را تحت تأثیر سخنان خود قرار دهد.او برای پیش‌برد اهداف خود از هیچ کوششی دریغ نکرد،حتی زنی را به نام صفیه برای او اجیر کرد تا صیغه‌ی او شود (با وجود اینکه محمد‌بن‌عبدالوهاب در ابتدا مخالف این کار بود)، حتی وقتی محمد‌بن‌عبدالوهاب به ایران رفت در آنجا هم زنی دیگر را برای او برگزید،با این کارها راه نفوذ او بر محمد‌بن‌عبدالوهاب بیشتر باز شد و کم کم ایمانش(ایمان دروغین او)را از او گرفتم.

در این مدت اقامت مرتب با وزارت مستعمرات در ارتباط بود و گزارشات خود را به آنها ارسال می‌کرد.

سفر به کربلا و نجف

در آن بحبوحه نامه‌ای از لندن به او رسید و او را به کربلا و نجف فراخواندند.

هنگام بازگشت به لندن پیشنهاد می‌کند تا مصب دجله و فرات را برای مطیع ساختن حکومت عراق تغییر دهند و مردم ناگزیر به هدفهای استعماری انگلیس تسلیم شوند.

همفر در کسوت یک بازرگان به نجف می‌رود.

او عالمان شیعه را به دلیل اینکه حاضر به تغییر نبودند جاهل می دانست. و درجلسات بحثی که با آنان داشت به این نتیحه رسید که اینان تا زمان ظهور حضرت مهدی علیه‌السلام حاضر به تغییر نیستند.

او اوضاع شهرها را نابسامان و ویران می‌دانست و از این بابت خشنود بود.

همفر 4 ماه در کربلا می‌ماند و به بیماری سختی دچار می‌شود،آنقدر که به بهبود خود امیدوار نبود.

پس از بهبودی به بغداد باز می‌گردد و گزارش کاملی از سفر خود می‌دهد.

بازگشت مجدد به لندن

پس از مدتی او را به لندن احضار می‌کنند و او هم سریعاً باز‌می‌گردد.همفر گزارش دقیقی از اطلاعاتش را به وزارت مستعمرات می‌دهد و آنها را از سفر خود خشنود می‌کند.

وزیر مستعمرات از نفوذ وی بر محمد‌بن‌عبدالوهاب بسیار خرسند گشته بود و به او گفت:«نفوذ در محمد بزرگترین هدف وزارت مستعمرات بوده است».او تاکید فراوان داشت که محمد را با تنظیم قراردادهایی کاملا به وظائفی که در آینده باید انجام دهد آشنا سازد.

در این مسیر در نتیجه‌ی مجاهدات و کوششهای شبانه‌روزی صفیه،آسیه(دو زنی که به صیغه‌ی محمد‌بن‌عبدالوهاب در آمده بودند.)و همفر  محمد‌بن‌عبدالوهاب را مطابق سلیقه وباب طبع  وزارت مستعمرات در آورده بودند.

او پس از 10 روز مرخصی به وزارت مستعمرات رفت و از مأموریت بعدی خود با خبر شد.جالب اینکه در جلسه‌ای که محرمانه بود با 5 نفر ملاقات داشت که هم از نظر ظاهر و هم از نظر عقیده بسبار شبیه این 5 نفر بودند:1-امپراطور عثمانی 2-شیخ‌الاسلام قسطنطنیه 3-پادشاه ایران 4-عالمی شیعی مذهب در ایران 5- مرجع تقلید شیعیان در نجف.

در آن مدت وزارت،اطلاعاتی را از اشخاص مهم و همچنین نقاط ضعف مسلمانان در اختیار همفر نهاد،که از جمله‌ی آنها این موارد بود:

·         اختلاف شیعه و سنی و همچنین اختلافات حکومتها و همچنین حکومتها و مردم

·         جمود فکری،بی‌اطلاعی از اوضاع روز،بی‌اعتنایی به زندگی مادی

·         نبود امنیت،بهداشت و ویرانی شهرها

·         هرج و مرج در حکومتها

·         فقدان ارتش منظم

کتاب حاوی این اطلاعات پس از برشمردن این ضعفها بر این نکته تاکید می‌کرد که آیین اسلام هیچ‌گونه سازگاری با این ضعفها ندارد اما باید مسلمانان را از واقعیت اسلام دور نگهداشت،و باید آنها را در نقاط ضعفشان یاری نمود.

در یکی از جلسات معاون به او می‌گوید که اگر الان شاهد این پیروزیها نباشیم نسلهای آینده به آن خواهند رسید.

در ادامه‌ی جلسات او را از موافقتنامه‌ای خیلی محرمانه با خبر ساختند و نتیجه‌ی برچیده شدن اسلام طی صد سال آینده بود،که از مفاد آن می‌توان به اشاعه‌ی فحشا،گسترش مذاهب من‌درآوردی و جلوگیری از پیشرفت مسلمانان اشاره کرد.

بازگشت به عراق

همفر این بار با هدف آماده‌کردن محمد‌بن‌عبدالوهاب به عراق رفت،تا بوسیله‌ی او دین جدیدی را ارائه دهند.البته دولت انگلیس در این مدت با محمد‌بن‌عبدالوهاب ارتباط داشته و نظر او را جلب کرده بود.

در این مورد دستوراتی به محمد‌بن‌عبدالوهاب داده شده بود و از آن جمله می‌توان به این نکات اشاره کرد:

تکفیر مسلمانانی که به دین او نپیوندند.

از بین بردن مراکز عبادی به بهانه‌ی شرک.

تشویق به یاغی گری و آشوب و هرج‌و‌مرج.

چاپ قرآن‌های جدید با کم و زیاد کردن آیات.

همفر پس از مراجعت متوجه می‌شود که محمد‌بن‌عبدالوهاب به نجد(شهری که محمد‌بن‌عبدالوهاب می خواست از آنجا حکومت خود را بر پا کند.) رفته.همفر هم خود را سریعا به آنجا می‌رساند.

ساکنان نجد همفر را برده‌ی محمد‌بن‌عبدالوهاب می‌دانستند.آنها 2 سال در آنجا بودند و در طی این مدت مقدمات ارائه دین جدید را فراهم ساختند.سرانجام توانستند با تطمیع عده‌ای یارانی برای محمد‌بن‌عبدالوهاب جمع کنند.با گذشت زمان مخالفان محمد‌بن‌عبدالوهاب هم زیادتر می‌شدند و همفر تمام سعی خود را می‌کرد تا محمد‌بن‌عبدالوهاب از تصمیم خود باز نگردد.

محمد‌بن‌عبدالوهاب از 2 کار عاجز بود:1- تخریب کعبه.2- چاپ قرآن جدید.و آنها هم متقاعد شدند که این 2 کار لازم نیست و الان نمی‌توان آنها را انجام داد.

همزمان با محمد‌بن‌عبدالوهاب دولت بریتانیا محمد‌بن‌سعود را برای حمایت سیاسی و نظامی از او اجیر ساخت،و با این کار امور دینی به محمد‌بن‌عبدالوهاب و امور سیاسی به محمد‌بن‌سعود محول شد.

سرانجام آنها توانستند بر عربستان فعلی تسلط یابند و دولتی مستقل تشکیل دهند.

/ 0 نظر / 6 بازدید